ديشب يعنى درواقع زمانى كه خورشيد طلوع كرده بود و من در بدترين حال خودم بودم اين عكس رو گرفتم. با موهاى پريشون، چشمايى كه عين كاسه ى خون بود، پلك هايى كه ميسوخت و ورم كرده بود. به سختى چشمايى رو كه قد فندوق كوچيك شده بودن باز نگه داشته بودم و هر ازگاهى از شدت تيرى كه معدم ميكشيد به خودم ميپيچيدم. كمرم رو صاف كردم، يه نگاه به تيشرتم انداختم، لبخند زدم و عكس رو گرفتم. ميدونم بعدا از ديدنش به خودم افتخار ميكنم. اين رو مطمئنم. اين عكس رو گرفتم تا بعدا بزنم روى شونه ى خودم و بگم لعنتى تو تونستى از اينم بگذرىببين تو ديگه كى هستى!

 

 


چندروز پيش رفته بودم كميته امداد. خانوم مسئول كه حتى نميدونم دقيقا سمتش چى بود، بعد از كلى عزت و احترام دستم رو گرفت و من به اتاق مربوط به پرونده ى بچه ها برد. كنار دستش پشت ميز نشستم و پرونده هاى قطور، پر از عكس و نشونى و اطلاعات رو جلوى روم باز كرد. شرمنده بودماز ديدن همه ى اون بچه ها غم ذره ذره ى وجودم رو گرفته بود من خجالت ميكشيدم از خودم و از تك تكشون پرونده ها با اطلاعات كامل و عكس هاى رنگى بچه هاى كوچيك شروع و به صفحات بدون عكس و اطلاعات ناقص بچه هاى بزرگتر ختم ميشد. همينطور كه ورق ميزدم روى يك صفحه ى بدون عكس مكث كردم. با خط ناخوانا نوشته شده بود" پدر و مادر كارگر و از كار افتاده". نگاه كنجكاوم رو كه ديد گفت خانواده ى خيلى نيازمندى هستن. قلب پدرش با باترى كار ميكنه براى همين نميتونه بيشتر از دو ساعت سر ساختمون بايسته و خب كسى هم ديگه همچين كارگرى رو نميخواد. مادر هم بابت بيمارى قند بيناييش رو از دست داده. حالا اين پسر سيزده ساله هم كار ميكنه و هم درس ميخونه. با عجله گفتم ميشه پس همين رو توى سيستم براى من ثبت كنيد؟ با ترديد گفت اما الان عكسش رو ندارم. طورى نيست؟ تعجب كردم و گفتم نه مهم نيست. با خودم فكر كردم آدم هايى كه به اينجا ميان حتما با ديدن عكس ترگل ورگل بچه هاى كوچيك و يتيم و احتمالا بابت احساس مالكيتى كه نسبت بهشون پيدا ميكنن ديگه پرونده ها رو ورق نمى زنن تا برسن به بچه هايى كه سرپرست دارن و بزرگترن. بچه هايى كه شايد حتى نيازمندتر باشن و چشم به راه كمكى كه قراره ديرتر به دادشون برسه. كمك از آدمهايى كه كار خير رو با سليقه ى نامتعارف خودشون مرتبط ميكنن. ظاهر اين قضيه قشنگ و با ارزش اما آيا باطنش هم به همين قشنگى هست؟


امروز پروازش بوده به ایران. خوشحالم؟ نمیدونم. تقریبا حس خاصی ندارم. با وجود اینکه سه شب پیش بهم زنگ زد و این موضوع رو اطلاع داد، من حتی علاقه ای به پیگیری و سوال راجع بهش نداشتم. برای خودشم سوپرایز کننده بود فکر میکنماین حجم بی تفاوتی رو ازم انتظار نداشت. وقتی اون شب ویدیو کال کرد یک لحظه اینجوری بودم که اکی دلم برای دیدن این قیافه تنگ شده بود ها اما نه اونقد تنگ که بهش فکر کنم یا مثلا خوابش رو ببینم! میدونی چیه؟ یه چیزی که راجع به تصمیم هام وجود داره

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تخفیف ویژه فقط برای امروز فروش قطعات یخچال ام پی تری فول فروشگاه اینترنتی جامع تنهااایی شب فروشگاه کلید و پریز های ایفاپل کشور پرتغال برگرباز ، با ما بهترین باشید.