ديشب يعنى درواقع زمانى كه خورشيد طلوع كرده بود و من در بدترين حال خودم بودم اين عكس رو گرفتم. با موهاى پريشون، چشمايى كه عين كاسه ى خون بود، پلك هايى كه ميسوخت و ورم كرده بود. به سختى چشمايى رو كه قد فندوق كوچيك شده بودن باز نگه داشته بودم و هر ازگاهى از شدت تيرى كه معدم ميكشيد به خودم ميپيچيدم. كمرم رو صاف كردم، يه نگاه به تيشرتم انداختم، لبخند زدم و عكس رو گرفتم. ميدونم بعدا از ديدنش به خودم افتخار ميكنم. اين رو مطمئنم. اين عكس رو گرفتم تا بعدا بزنم روى شونه ى خودم و بگم لعنتى تو تونستى از اينم بگذرىببين تو ديگه كى هستى!

 

 

گرفتم منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

داسنها و متنهای نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصراحمدی دنیای قهوه سایت جهان نما لپ تاپ همه فن حریف اخبار جهان پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان تعمیرات لوازم خانه دانلود آهنگ , فخر مزویک